1. س: دژ اسدخان در کجا است.
    ج: دژ اسدخان ، یا مَلکان ( ملائکه ها) در اندیکا نزدیک دشت شیمبار در مسیر ییلاق
    قشلاق عشایر بختیاری است، (این دز نام های دیگری مانند: میران و دز اسدخان هم 
    دارد، بنظر میرسد در دوره داعی های اسماعیلیه جزء قلاع آنها از جمله قلعه ارجان
    نزدیک بهبهان بوده است، این دز که در جوار منطقه شیمبار است ، شاید نام اصلی آن از
    عهد باستان شیمبار باشد ، زیرا بنظر میرسد با توجه بشکل هندسی آن که مانند یک
    استوانه است.در زبان سومری معنی " محراب آفتاب، استوانه درخشان، ستون خورشید" را
    دارد.)  بختیاری ها به قلل طبیعی که دسترسی به آنها به سادگی امکان پذیر نباشد دز
    میگویند، این دز تخته سنگ مسطح عظیمی است،که بر بالای کوهی استوانه مانند گسترده
    شده است، و حدود سه هکتار مساحت دارد، ودر دره ای هست، که پیرامون آنرا کوه های
    بلندی فرا گرفته است. و در بالای آن یک چشمه آب و چند گودال یا چاه برای جمع آوری
    آب باران هم وجود دارد، اما دز بالا که آثار ساختمان های دوره ساسانیان را دارد،
    فاقد چشمه آب است، ولی آب انباری برای جمع آوری آب باران دارد. وعلاوه بر کشت آبی ،
    مختصری هم کشت دیم دارد، ونگهداری گله کوچکی از بزو گوسفند در بالای دز امکان پذیر
    است.در بالای دز آثارساختمان های سنگی زیادی مشاهده میشود، که از دوره های مختلف
    باقی مانده اند ، ولی ساکنان دز عموماً در سیاه چادر ها در دز زندگی میکنند. اسدخان
    و نیاکانش هم در آنجا چندین بنا ساخته اند، در میانه کوه غاری است،که حدود پنجاه
    متر از زمین فاصله دارد، وصعود به این غار بدون وسیله ممکن نیست، این محل برای
    زندان مخالفین و اسراء استفاده میشد، آنها را با طناب از بالای دز به این غار
    میبردند، وبا همین وسیله آب و غذا میدادند، ولی آنها نه راه پائین آمدن داشتند و نه
    راه بالا رفتن ، ولی در غاردر زنجیر نبودند وآزادانه حرکت میکردند.
    دز فرازو فرود ها و دیواره های بلندو کوتاه بسیار دارد ، کوتاه ترین دیواره دز محل
    دروازه دز است. اگر بخواهند وارد دز شوند، وبه اولین پله سنگی دز قدم بگذارند، نیاز
    است با نردبانی هفده پله از دیواره پائین دز تا اولین پله سنگی وارد شوند. پله های
    سنگی نیز در اثر رفت وآمد بسیار بقدری صاف ولغزنده شده اند، که بالا رفتن از آنها
    به دشواری ممکن است. بدین سبب مردم بختیاری ، این    دزرا  مَلِکان هم  مینامند ،
    وباور دارند ، صعود بر فراز دز بی یاری فرشتگان ممکن نیست.  هرچند ازغار وارگه یا
    دیوانخانه راه پر سنگلاخی به دز وجود دارد ، که در گذشته با چند محافظ بخوبی
    پاسداری میشد ، و کسی بدون اجازه نمی توانست از آن راه به دز صعود کند. در اصل این
    راه مخفی دز بود. (نام دز در گویش محلی maleku تلفظ میشود).
    س: شمشیر معروف اسدخان که " کج اسدخان" نام داشت چگونه ساخته شد، و بدست اسد خان
    رسید.
    ج: حیدر خان پدر اسدخان گله های بزرگی از احشام داشت، آن زمان اسد خان پانزده ساله
    رشید و دانا، بود، که رمه های خان بهداروند، وعشایراز جمله عربهای هم طایفه ما، قصد
    عزیمت به ییلاق ازطریق گدار رودخانه " خرسون " را داشتند، اسبی سرکش در رمه حیدرخان
    بود، که نه با کمند، نه با تور، نه با پا داغی ، ونه با هیچ وسیله دیگری نمی
    توانستند اسب را از رودخانه عبور دهند. اسد خان که اسب را دنبال میکرد ، با خشم دست
    در رودخانه کرد تا سنگی بردارد، و بسوی اسب پرتاب کند، تا مسیر اسب را تغییر دهد.
    ولی قطعه آهنی یافت و آنرا بشدت بسوی اسب پرتاب کرد، قطعه آهن به اسب اصابت کرد، و
    از سوی دیگر اسب خارج شد و حیوان را سقط کرد ، ودر یک سیاه چادر افتاد. این قطعه
    آهن که چنین هنری از خود نشان داده بود، مورد توجه اسد خان قرار گرفت ، وپس از
    رسیدن ایل به ییلاق دهکرد ( شهرکرد فعلی) که نشیمنگاه تابستانی حیدرخان بهداروند
    بود ،
    اسد خان این آهن را نزد یک استاد آهنگر اصفهانی برد ، واز او خواست از آن آهن
    شمشیری برای او بسازد، و ازاو خواست قبل از ساختن شمشیر در حضوراو درفشی ساخته و
    تحویل اسدخان دهد، آهنگراصفهانی که اسدخان را نوجوانی خام می پنداشت، درفش را از آن
    قطعه فلز که پولادی بی نظیر بود ساخت وبدست اسد خان داد. ولی چون جنس پولاد را بی
    نظیر میدید، قصد داشت ، از آن پولاد شمشیری ساخته ، آنرا برای خود بردارد، برای
    گمراه کردن ، اسد خان پنجاه شمشیر یک سان از آهن معمولی ساخت ، و با شمشیر فولادی
    در یکجا نهاد، هنگام مراجعه اسد خان برای گرفتن شمشیر خود، استاد آهنگربه او گفت ،
    شمشیر خود را بین آنها پیدا کن! اسد خان درفش پولادی در دست گرفت، وبا قدرت آنرا در
    تک تک شمشیر ها می فشرد، و شمشیر های آهنی را سوراخ میکرد. تا شمشیر خود را که از
    جنس درفش بود، پیدا کرد. این داستان پیدا شدن " کج اسد خان" است.
    س: اسب " وزنه" چگونه بدست اسد خان افتاد ( در اینجا و در مورد تفنگ هجی سوال از
    سوی مولف طرح وپاسخ از متن گفتارمرحوم آقربانعلی اسدی یا از کتب تاریخی وبیشتراز
    تاریخ بختیاری تالیف سرداراسد بختیاری آورده میشود. ).
    ج: هنگامیکه اردوی نظامی شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه درحوالی صالح آباد( اندیمشک
    فعلی ) بود ،(منابع دیگر محل را طاق بستان کرمانشاه میدانند. که این محل درست
    است.م) دولتشاه در بستر بیماری افتاد ، شاهزاده که مرگ خود را نزدیک میدید، ازبیم
    آنکه پس از مرگش بدستور فتحعلی شاه ، کلبعلی خان فیلی ( ص 490 تاریخ بختیاری حسن
    خان فیلی. درست است.م) واسدخان را بکشند، آنها را خواست وگفت :" اسبی انتخاب کنید و
    به ایل خود باز گردید، والا بلافاصله پس از مرگ من شما را خواهند کشت." اسد خان
    اسبی بنام " چپ" برگزید ، و شبانه به تنهائی بسوی ایل شتافت ، اما والی پس از رهائی
    چون اسد خان را رقیبی برای آینده خود میدانست ، به سوی شیوخ عرب منطقه رفت و خطر
    آتی اسد خان را برای خود و آنها  بازگو کرد، ویاد آور شد که این یک فرصت بی نظیر
    است، تا او را که دراین سفر تنها است ، از میان برداریم. آنگاه بسرکردگی والی
    لرستان حسنخان فیلی با جنگجویان عرب، مسیراسد خان را مسدود کردند.اسد خان که ازاین
    توطئه آگا ه نبود، به را ه خود در مسیر رفتن به ایل ادامه داد، تا خسته شد ودر کنار
    چشمه ای از اسب به زیرآمد، و چکمه های خود را از پا در آورد، وضوگرفت و به
    نمازایستاد. قافله ای گتوندی به قافله سالاری نیای " حاج ستارکلانتر، و کربلائی
    غفور" که کالای تنباکو برای فروش به لرستان وکرمانشاه میبرد، از دور پیدا شد ،
    قافله سالاران هنگامیکه نزدیک شدند، اسد خان را شناختند. پس ازسلام واحوال پرسی
    قافله سالار به اسد خان گفت ، راه خطر ناک است، و در منطقه حسینه، اردوئی از اعراب
    همراه شیوخ خود با والی لرستان راه را بسته اند و منتظر دستگیری وکشتن تو هستند. تو
    نمی توانی براه خود ادامه دهی از من بشنو وبرگرد، اسد خان از قافله سالار تشکر کرد،
    و گفت:" پناه برخدا و خدر نبی ،چاره ای نیست راه برگشت ندارم، باید ازهمین راه
    بروم." زمانی که اسد خان با قافله سالار سخن میگفت اوائل پائیز بود، اوبار دیگر به
    نماز ایستاد، و پس از دو رکعت نماز حاجت دست ها را بلندکرد، وبا تضرع گفت :" ای خدر
    زنده من اسدخان کمر بسته تو هستم ، اگر والی لرستان یا شیوخ عرب مرا دستگیر کنند ،
    " لیشکش " به زشتی خواهند کشت ، بار دیگر بانگ برآورد :"من اسدخان هستم، اسدخان
    بختیاری هستم، نام آوری مشهوردر سرزمینم ، مرا اسیر دست این ستمکاران مکن ای خدر
    زنده!." و از سخن باز ماند. پس از این تضرع و حاجت خواستن، بخواب رفت ، در خواب
    صدای سروشی شنید ، که به او میگفت :" راهت را ادامه بده، و واهمه نداشته باش. اسد
    خان از خواب برخاست ، وبا اطمینان به راه خود ادمه داد. ولی در حلقه محاصره دشمن
    افتاد.اردوی والی وشیوخ قصد کشتن اورا کردند.
    شاعربختیاری میگوید:
    se hezar shikh arab vali vabasov(n) sha asad sovar chap zey eshkenasov(n)
    سه هزار شیخ عرب والی واباسوو(ن) شاه اسد سُوار چپ ِزی اِشکناسوو(ن)
    (سه هزار جنگجوی شیوخ عرب به همراه والی لرستان (بودند) که شاه اسد سوار بر اسب "
    چپ" آنها را شکست داد. ) وبیش از چهل نفر از آنها را با شمشیر کشت. وبا شمشیر آخته
    "کج اسدخانی" خود را به والی رساندو اورا از روی زین اسبش بلند کرد وقصد کشتن اورا
    داشت، والی اورا به "خدر زنده( حضرت خضر نبی که طایفه بهداروند معتقدند کمر بسته او
    هستند.)، قسم داد تا اورا نکشد. درعوض با او پیمان دوستی می بندد، و هرچه بخواهد،
    به اضافه اسب معروف خود "وزنه" را به شاه اسد هدیه خواهد کرد. این پیمان پذیرفته شد
    و اسدخان نیز اسب "چپ" خود را به والی داد.سواران والی به سلاح جدید تفنگ سر پر
    فتیله ای مجهز بودند، ولی اسد خان تنها با شمشیرجنگ میکرد، اما بخواست خدا در شب
    نبرد ، رگبار شدید و طولانی باران وتگرگ تفنگ های فتیله ای اردوی والی را از کار
    انداخت. وبه پیروزی حماسی و یک تنه اسدخان منجر شد.
     شاعر بختیاری میگوید:
    ki die be rove sav tederg bebare asb chap shomshir kaj sare derare
    فارسی معیار= چه کسی دیده است، درروز(آسمان) صاف ( بدون ابر) تگرگ ببارد. ( شاه
    اسد) با اسب " چپ" و شمشیر "کج" سرها را از تن جدا کند.
    و در مورد پیمان نامه از زبان والی لرستان میگوید:
    sha asad mone makosh dastom be dastet peynidom bistodo gaz pehreste asbet
    شاه اسد مرا نکش با تو هم پیمان میشوم اندازه گرفتم ( دیدم ) اسب تو ( دراین نبرد)
    22 گز( حدود 22مترو نیم) پریده است.
    تمجیدی که والی لرستان از اسب چپ اسد خان میکند، در اصل برای مبادله دو اسب چپ و
    وزنه وتجدید دوستی بین دو قوم برادر لرو بختیاری بوده است.
    س: تفنگ هجی چگونه بدست اسد خان رسید.
    ج: تفنگ هجی تفنگ دست ساز بی نظیری بود، که در زمان خود شاهکاری از تفنگهای قدرت
    مند فتیله ای سر پر بحساب میآمد، و توان لگد زنی آن بهنگام آتش بحدی بود، که اکثریت
    مردان توان تیر اندازی با آنرا نداشتند.این تفنگ ازسوی دولت عثمانی به دلیل شهرت و
    قدرت اسد خان با اهداف سیاسی به اوپیشکش شده بود. چه اسد خان با دولت قاجار میجنگید
    و بنابه گفته تاریخ بختیاری در رزم گاهی تا پشت دروازه های تهران پیشروی میکرد.
    ایران عهد قاجار و دولت عثمانی سیاستهای خصمانه ای بایکدیگر داشتند،که شاید
    بیگانگان نیز به این اختلافات دامن میزدند. در آن هنگام سرزمین های عراق وسوریه
    وچند سرزمین دیگر عربی تحت سلطه ترکان عثمانی بود، و اختلافات مرزی و ارضی با ایران
    داشتند، احتمالاً دولت عثمانی از مهاجرت تاریخی اقوام بهداروند از شامات ، وطغیان
    اسد خان علیه دولت مرکزی اگاهی داشت ، لیارد ازناسزاگوئی جعفرقلیخان پسر اسد خان به
    شاه وقاجار های حکومتگر درخفی سخن میگوید، ولی جعفرقلیخان با و میگوید، بدلیل تفرقه
    بین سران بختیاری ناچار به همکاری با دولت شده است. برعکس اسد خان شجاعانه و
    آشکاربا سلسله قاجار مبارزه ومخالفت میکرد، و تا پشت دیوار های تهران را مورد تاخت
    وتاز قرار میداد، اسد خان مردی خوشنام ، مردمدار، وبه شجاعت مشهور بود، و برای
    رهائی اقوام بختیاری و سایر اقوام ایرانی، از تسلط اقوام ترکمن قاجارمبارزه میکرد،
    و با کسانی میجنگید که همیشه خود را از نژاد برترو فاتح و نسل چنگیزخان و تیمور خان
    و باعناوین رسمی الخاقان ابن خاقان ....مینامیدند. و به آن افتخار میکردند. وملت
    های دیگرایرانی فارس ، عرب ، کرد ، لر، بلوچ وحتی ترک وترکمن را تحقیر میکردند.
    طبیعی است، که دولت عثمانی درچنین شرایطی با اهداف سیاسی قصدنزدیکی به دشمن دشمن
    خود را داشت . ولی این تدبیر برای دولت عثمانی سودی نداشت ، و مشاهده میشود، که در
    فتح بصره به فرماندهی محمد علی میرزا دولتشاه که آن زمان در تصرف عثمانی بود ، با
    دل آوریهای اسد خان و سواران و رزمندگان بختیاری همراه او ، درفش پیروزی با فتح
    بصره به دست ایرانیان بر فراز شهر بصره برافراشته شد، هرچند شاه قاجار سال بعد آنرا
    به عثمانی باز گردند. داستان تفنگ هجی اسد خان نیز چنین بود. ازاین تفنگ بعد از اسد
    خان، تنها دلاوری که در بختیاری توانست استفاده کند ، آعلیداد خدر سرخ بود.
    داستان پهلوانی های هنرمندانه اسد خان
    مادر اسد خان شاهزاده خانمی اسیر جنگی بود،( از اینرو درکتب تاریخی اورا اسدالله
    میرزا می خواندند.) و بدلیل این رابطه فامیلی یکی از همسران اسد خان که از طریق
    خانواده مادرش با اسد خان ازدواج کرد، او نیز شاهزاده خانمی فرزند شاهزاده شکراله
    خان (زند؟) بود، و تنها فرزند او سردار خان بود. در آن دوره شاهزادگانی که شاه نمی
    شدند، ملقب به خان میشدند. ولی مادر جعفرقلی خان پسر اسد خان فرزند یکی ازخوانین
    طایفه راکی بود.
    اسد خان پس از مرگ حیدر خان پدرش، جانشین او شد ، اوبا حسن خلق ، سیاست درست ومردم
    داری ومراعات مردم بختیاری ، شهرت نیکوئی از خود به یادگار گذاشت. که در کنب تاریخی
    از او به نیکی یاد میشود. او در صدد آزار بختیاریها نبود وحتی با دشمنان خود لر،
    بختیاری وغیره با صلح، سازش و مدارا رفتارمیکرد. کاری که فرزند جانشین اش به تحریک
    دائی های خود نتوانست، انجام دهد. دوره ریاست اسد خان بر طایفه بهداروند، یا بقول
    لرد کرزون ، ایلخانی بودن اسد خان در بختیاری از 1815تا 1840 میلادی به مدت بیست
    وپنج سال در زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجاربود. باوجودی که مادر حسام السلطنه بزرگ
    فرزند فتحعلی شاه یکی اززنان شاه ، و از فامیل اسد خان بود. ( احمد میرزا عضدالدوله
    یکی از کوچکترین پسران فتحعلی شاه در کتاب "تاریخ عضدی" صفحه 31میگوید: " والده
    محمدتقی میرزا حسام السلطنه بختیاری بود." ) ، اما خاقان یا شاه ترکمن نژاد قاجارکه
    خود را از نسل چنگیز و تیمورمینامید. ازشهرت واعتبار نیک اسد خان وقدرت رزمی او
    دربختیاری نگران بود، واورا مانند، خان ترک نژاد محمدعلیخان ایلخانی قشقائی ،
    حسنخان فیلی والی لر سرزمین لرستان خطری برای سلسله قاجار میدانست، وبا هر بهانه ای
    قصد ، در بند کردن آنها را داشت. سال هزار و دویست وسی شش هم محمدقلی میرزا یکی از
    فرزندان خود را مامور تادیب طایفه ترکمن کرد، کتاب حقایق الاخبار ناصری صفحه 16
    میگوید:" ..طبقه ترکمن را.. گوشمالی بسزا داد.." و خواجه محمد مقتول شد.
    داستان دیدار شاهزاده محمدعلی میرزا با اسدخان
    محمدعلی میرزای دولتشاه فرزند فتحعلی شاه، که مدعی ولیعهدی بود، بهانه خوبی بود تا
    شاه قاجار، چاره ای برای این سه نگرانی خود بکند، وشاه قاجار پذیرش ولیعهدی او را
    مشروط به تسلیم اسدخان بختیاری، حسنخان ؟ فیلی والی لرستان و خان قشقائی ؟ کرد. و
    چون دولتشاه شروط پدر را پذیرفت، با نیروی نظامی به سوی خوزستان و بقصد دستگیری
    اسدخان رهسپار شد. تا اسد خان را در اندیکا در دز( اسدخان) دستگیر کند.دولتشاه پس
    از ورود به بختیاری در مسیرخود ، داستان های بسیاری از شجاعت، شوکت ومردانگی اسد
    خان که بار ها با دست خود بتنهائی شیر کشته بود، شنید، و علاقه شگفت انگیز مردم را
    نسبت به او مشاهده کرد. می دید که مردم به نیکی از او یاد میکنند. به حدی که
    شاهزاده دولتشاه در اندیشه شد، و نا دیده شیفته صفات برجسته و نیک اسد خان شد. با
    خود گفت چنین مرد بزرگی را با جنگ و اسارت نباید تحقیر و سرکوب کرد. او تصمیم گرفت
    بدون جنگ وخونریزی ، خود به تنهائی با اسد خان ملاقات و اورا راضی به اطاعت فرمان
    شاه کند. او میخواست بداند، آنچه از مردم شنیده است درست یانا درست است، و بداند،
    آیا اسدخان سزاوار چنین تمجیدی از سوی مردم است یا نه.
    شاهزاده لباس خود را تغییر داد و در کسوت مردم عادی با یکی از مراقبان خود بسوی دز
    رهسپار شد. در مسیر خود درمحل امامزاده" بابا احمد" نهار خورد، سپس به پای دز نزدیک
    شد. مراقبان دز در مسیر راه و نزدیک دز او را ازحرکت باز داشتند، و قصد او را از
    نزدیک شدن به دز پرسیدند. او گفت از اردوی شاهزاده است واز سوی شاهزاده محمدعلی
    میرزادولتشاه پیامی برای اسد خان دارد.
    اسد خان در پای دز، وارگه vārga  یا دیوانخانه ای درغار( اشکفت = eshkaft )  طبیعی
    بزرگی در دل کوه  داشت. دیوانسرای با شکوه او یک آبنمای کوچک آب در وسط آن داشت،
    وبرای رسیدگی به امور مردم و پذیرائی از مهمانان از آن استفاده میکرد. وسعت غار به
    اندازه ای است، که برای نگهداری اسب مهمانان نیز جایگاه مناسب داشت. این( لامردون =
    lāmerdoo(n) ) یا مهمانسرا در پای دز و نزدیک نردبان 17 پله بود. اسدخان درپای دز ،
    با مشاوران، کدخدایان ، و مردم خود در حال گفتگو بود، ، و پس از آنکه جارچیان از
    دور ورود نماینده شاهزاده رااعلام کردند، برخاست، و با دوربین ، نگاه کرد، دو نظامی
    را دید، و از رفتار مودبانه وتکریم وتعظیمی که یکی از آنها به دیگری میکرد، دریافت
    ، که او پیام آور شاهزاده نیست. بلکه او خود شاهزاده است، از راهی که به آن ( کلاره
    = kalā ra ) کلاغ راه میگفتند، آنها بسوی دز میآمدند، از شیوه راه رفتن شاهزاده
    تشخص و بزرگ زادگی او نمایان بود، زیرا مانند سرباز همراه خود، قادر نبود ، بخوبی
    راه سنگلاخی و سربالای کوه را طی کند. اسد خان زیر لب زمزمه کرد :
    دیده میخواهد که باشد شه شناس           تا شناسد شاه را در هر لباس
    به پیشواز شاهزاده رفت ، و خوشامد گوئی کرد، و شرط مهمان نوازی بجا آورد ، ولی از
    آنچه فهمیده بود به شاهزاده چیزی نگفت ، سپس از آنها پرسید:" چه کسین، سی چه کاری و
    سیچه ایچو اویدینه" ( با فارسی معیار= :"کیستید، و بچه کاری وچرا اینجا آمده اید."
    ) . شاهزاد گفت : " ما از فرزندان مقامات اصفهانی هستیم ، خبر یافته ایم ، که
    شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه فرزند شاه تهران ، با لشکر برای جنگ با اسد خان به
    این سمت اردو کشیده است ، تا اسد خان را دستگیر کنند، و اورا دست بسته به تهران
    ببرد.چون ما را به زور لباس نظامی پوشانده اند، وما راضی به جنگ با اسد خان نیستیم
    ، مخفیانه از اردو خارج شده ایم ونزد او آمده ایم . اردوی شاهزاده نیز در "دلی؟ مم
    حسینخان"( محل؟ محمد حسین خان) است. اسد خان رو به شاهزاده کرد، وگفت:" تو خود
    شاهزاده ای، اگر راست به گوئی ، ما بختیاری ها دارای وجدان و مردانگی هستیم ، و
    خواسته ترا بر آورده خواهم کرد، و اگر حقیقت را پنهان کنی، ترا دراین کوه در بند
    خواهم کرد، تا به پوسی." .
    شاهزاده که خود را ناچار دید، گفت:" هرچه خدا بخواهد میخواهی بکش ، میخواهی به بخش،
    النجات فی صدق راستی رستگاری است، حقیقت رامیگویم ، من شاهزاده ام" .
    اسد خان وقتی اززبان شاهزاده حقیقت را شنید . از شاهزاده پذیرائی در خور بجا آورد،
    و اورابیش از اندازه اعزاز و احترام نمود. و چون فصل تابستان وهوا گرم بود، چند
    نفررا مامور باد زدن شاهزاده نمود. پس از رفع خستگی شاهزاده ، و ذکر مقدماتی ،اسد
    خان به شاهزاده گفت: " خیانتی به کشورم نداشته ام ، ولی با دولتی که باعث رنجش مردم
    شده است، هم کاری ندارم . "
    شاهزاده گفت :" موضوع خیانت نیست، بلکه چون من از پدر استدعای ولیعهدی و جانشینی و
    تاج تخت کرده ام ، او چنین ماموریت دشواری را بمن محول کرده است." اسد خان که سخنان
    صادقانه شاهزاده را شنید ، با او بیعت کرد، وگفت:" من دراین راه و رسیدن به تاج
    وتخت همراه شاهزاده هستم ، حتی اگردراین راه مجازات های سخت ببینم و جان خود را از
    دست دهم. یا شاه مرا عفو کند . هم اکنون برخیز تا باهم به اردو برویم ورهسپار تهران
    شویم .".
    شاهزاده به او گفت : "اگر تصمیم خود را گرفته ای به بالای دژ برو و با خانواده خود
    خدا حافظی کن و آنچه لازم داری بردار وبرگرد.".
    اسد خان نپذیرفت وگفت: " می ترسم اگر بالای دز روم هوای دز مرا وسوسه کند ، واز این
    تصمیم منصرف شوم." .
    پس شاهزاده خواست که چند تن از بستگان اسد خان از دز فرود آیند، وبا او خدا حافظی
    کنند، آنان که فرود آمدند. زنان  زاری میکردند ، واصرارداشتند ، اسد خان به تهران
    نرود. شاهزاده آنها را مطمئن کرد، که خطری اسد خان را تهدید نمی کند ، و آنها را
    آرام کرد. سپس دو کیسه سکه زر برای تامین زندگی خانواده وخدمه اسدخان به آنها داد،
    و با اسد خان به اردوگاه رفت . در اردو با اسد خان دست برادری داد، و به او گفت:
    حقا که ، آنچه مردم از مردانگی اسد خان میگویند، راست است، ومن خود بچشم خود دیدم
    ."، واز آنجا به تهران رفتند ، و پس از چهل روز به تهران رسیدند.
    در تهران شاهزاده به اسدخان گفت: " شاه بابا، یاباید مرابکشد، یا ترا عفو کند." .
    سپس اسد خان را در منزل خود نشاند و نزد پدر رفت. وآنچه رویداده بود، به پدر گزارش
    داد، و با خواهش عفو اسد خان را خواستار شد. فتحعلی شاه باو گفت:" من قسم خورده ام
    ، که او را بکشم ، اکنون که مراتب مردانگی و شجاعت اورا میگوئی ، من میخواهم ، برای
    وفای بعهد وقسمم، او با شیر وحشی و گرسنه سلطنتی بجنگد ، اگر توانست شیر را با
    شمشیر بکشد، و زنده ماند، دیگر قسم من هم انجام شده است، وکشتن او لازم نیست.".
    وقتی که شرط کشتن شیر با شمشیر را به اسد خان گفتند،او گفت :" بخاطر فرو نشاندن خشم
    شاه من این کار را با دست خالی انجام خواهم داد، درباریان مخالف شاهزاده و اسدخان ،
    ازاین پیشنهاد شگفت زده ومسرور شدند، و پنداشتند، اسدخان خود را به کشتن میدهد و
    آنها به مقصود خود میرسند.".
    اسدخان از مامور محافظ شیر سلطنتی و مامورین دیگر که باید مقدمات نمایش و نبرد اسد
    خان را فراهم کنند، خواست که کوچه ای  به درازای صد متر ، که در دوسوخانه و بن بست
    باشد، ودر هریک ازانتهای بن بست ها دریک خانه وجود داشته باشد، و راه گذر این بن
    بست تنها در میانه آن کوچه دو سر بن بست ، به کوچه دیگری باشد ، و یک سه راهی باشد،
    برای نمایش او آماده کنند. کوچه ها و خانه ها را خالی  کنند، وآنها که قصد تماشا
    دارند ، از پشت بام ها نبرد مرا با شیر تماشا کنند.  دریک خانه من(اسدخان) خواهم
    بود ، بقسمی که هنگامی که برای حمله به شیر ازخانه خارج میشوم، در مقابل کوچه
    راهدار دست راست من بطرف آن کوچه راه دار باشد، و هنگامیکه شیر از خانه روبرو رها
    میشود، من بتوانم با دست چپ اورا بگیرم. خدمتگذاران دربار، مقدمات کار را به خواست
    اسد خان فراهم کردند.
    روز نمایش نبرد اسد خان با شیر، شاه ، درباریان ومردم روی پشت بام ها به تماشا
    نشستند. ابتدا اسد خان مطابق قراری که داشتند ، از یکی از خا نه های کوچه بن بست
    بیرون آمد، واز سوی دیگر شیر وحشی و گرسنه رها شد و بسوی اسد خان دوید ، واسد خان
    نیز خیز برداشت ، وبسوی شیر هجوم آورد، و قتی شیرو اسد خان به نزدیک همرسیدند ، شیر
    به هوا پرید تا اسد خان را زیر چنگ خود اسیرکند، این شیر واسد خان به میان کوچه دو
    سر بن بست ، در سه راهی کوچه دوم رسیده بودند، و شیر درهوا بود، که اسد خان ، که چپ
    دست بود با دست چپ پای شیر را در هوا گرفت، ودر فرود حیوان شیر را به شدت در کوچه
    راه دار برزمین کوبید، شیر دردم جان سپرد، وسقط شد، تماشاگران در بهت فرو رفتند، و
    پس ازاین هنر نمائی شاه  سه بار تکرار کرد: " احسنت، اسد خان شیر من است، من شیر
    نمی خواهم . اسد خان شیر من است، من شیر نمی خواهم .اسدخان شیرمن است، من شیر نمی
    خواهم." . پس از آن دیگران هم هلهله شادی برآوردند، و اسد خان را با شادمانی بسیار
    تشویق کردند." . شاه اورا بخشید، و اسد خان نزد شوهر خواهرش ؟  فتحعلی شاه ، مقرب
    گردید . شاه اورا به شاهزاده دولتشاه سپرد ، که در رکاب شاهزاده خدمت کند. در ذیل
    صفحه 164 تاریخ بختیاری آورده شده است ، که :" اسد خان به شجاعت و دلیری معروف
    ومشهور بود، ومکرراً یک تنه به جنگ شیررفت و فائق بیرون آمد." ( متاسفانه این رسم
    شیرکشی که به نابودی " شیر با شکوه بختیاری " و، بین النهرین منجر شد سابقه دیرینه
    ای دارد ، "شولجی"  شاه سومری سلسله اورسوم در یکی از کتیبه های خود  حدود چهار
    هزار سال پیش میگوید: آنقدر شیر کشتم، که دیگر شیری نماند و چوپانان بدون وحشت برای
    چرا گوسفندان را به صحرا میبردند." و از آن جالب تر حدود اوائل قرن چهارم هجری 
    کارسر سلسله لر بزرگ یا بختیاری" بدر" است ، که شاید اولین نام تاریخی از شیر کشان
    بختیاری است، وهنگامیکه پسر او هلال ابن بدر یا بلال ابن بدر به پیروی از پدر رسم
    شیر کشی را آغاز میکند . موجب حسادت وخشم پدر میشود ، و همین رویداد شیر کشی به چند
    جنگ بزرگ بین پدر وپسر منجر میشود، و در ابتدا پدر مغلوب و در بند میشود، و پس از
    رهائی پسر را منکوب میکند. ).
     دو صورت دیگر از شیوه برخود دولت با اسد خان در صفحات 485 تا 490 تاریخ بختیاری
    آورده شده است، در آنجا میگوید :" در سال یکهزارودویست وسی ویکم هجری (و سالها قبل
    از آن ) که حکومت بختیاری بعهده شاهزاده محمدتقی میرزا حسام السلطنه بود ، وزیر خود
    میرزا علی کرایلی و آقا قاسم صندوقداررا به استمالت  میرزا اسد خان گسیل داشت ،
    باشد که اوامر شاه را گردن نهد ، میرزا اسد خان ، خمیرمایه اش بدلاوری عجین بود،
    پیام شاهزاده را وقعی نگذاشت، و بفرمود هر دو تن را گرفته در بند نمودند. " این
    حرکت اسد خان ومدارا ی حسام السلطنه با فامیل مادری خود ، که در دوره رقابت های سخت
    پسران فتحعلیشاه  برای  رسیدن به ولیهعدی بود ،  شاید با اغماض حسام السلطنه  آنها
    راانجام میداد. ولی مشاوران شاه قاجار این موضوع را به شاه گزارش کردند، که باعث
    انتصاب محمدعلی میرزا دولتشاه از سوی شاه قاجار به حکومت بختیاری  شد، که هم با متن
    دیگر و هم با گفتار مرحوم آقربانعلی نوه اسد خان مغایرت هائی دارد.در سال های
    1242تا 1247 هجری قمریحسام السلطنه بکمک جنگجویان بختیاری  تحت رهبری خود با برادرش
    محمود میرزا فرمانروای لرستان ،  و برادر زاده اش محمد حسین میرزا فرزند دولتشاه
    فرمانروای کرمانشاه چند جنگ ویرانگر انجام داد ،  که باعث شد شاه کم کم ارتباط او
    را با بختیاری ازبین ببرد.
    در صفحات 485و486 تاریخ بختیاری نویسنده میگوید:" میرزااسد خان ( میرزا عنوانی است
    که در دوره قاجار به شاهزاد گان میدادند ، ) که یکی از خوانین ایل جلیل بختیاری
    بود،شجاعتی به کمال و شهامتی مالامال داشت. دور ونزدیک از هیبت شمشیرش برخود لرزان
    ترک و تاجیک بامید بخشش ( اسدخان) کمر بندگی (او) بر میان بسته (بودند). وقتی از
    روی تعامد جنگ شیری را شمشیر بر کمر راست کرد. پس از آنکه با آن حیوان درنده روی در
    رو شد، بیک شمشیرش دوپاره نمود.
    ولی اندکی پس از هنر نمائی اسد خان و کشتن شیر ، در لشکر کشی فتحعلیشاه به اصفهان
    اسد خان  که همراه شاهزاده دولتشاه در اردوی شاه حضور داشت. با سعایت برخی
    شاهزادگان ودرباریان و یاد آوری جنگ های شاهزاده حسام السطنه خواهر زاده ؟اسد خان
    با برادران دیگر به کمک جنگجویان بختیاری و دائی ؟ حسام السلطنه یعنی اسد خان ، ذهن
    شاه را مجدداً نسبت به او مغشوش کردند و حضور او را در لشکر شاه خطرناک جلوه دادند،
    ورای شاه را برای کشتن اسد خان گرفتند. ولی چون شاه قسم خورده بود، اسد خان را با
    زهر یا شمشیر یا امثال آنها نکشد، اجازه داد، اورا در دوغاب گچ و دریک گودال در
    میدان بزرگ نقش جهان ؟ یا تهران در حضور همه زنده به گور کنند. زمستان بود، وهنگامی
    که کارگران با بیل و کلنگ قصد کندن گودال را داشتند. زمین یخ بسته بود، و بسختی بیل
    در زمین فرو میرفت. اسد خان که دست بسته ناظرکار کارگران بود، فشار آورد ، وطناب
    دست هایش را پاره کرد، و بیل را از دست کارگری گرفت، و به کندن زمین مشغول شد. این
    رویداد را به شاه گزارش کردند، شاه که وصف کار اسد خان را شنیده بود خود علاقمند به
    مشاهده آن شد و بدیدن او آمد و بر بلندای عمارت بر آمد ، واز شهامت وشجاعت اسد خان
    شگفت زده شد، وعلت کندن گودال را توسط او، و دلیل آنرا از اسد خان پرسید، اسدخان
    گفت: :" گور شیر باید بدست شیر کنده شود، وکاراینها نیست." جمعیت تماشاگر که چنین
    دیدند به وجد آمدند، و هلهله کنان آزادی شیر را خواستتند. باردیگر اسد خان ازسوی
    شاه بخشیده شد. ولی چندی بعد باز درباریان و شاهزادگان مخالف حسام السلطنه ذهن شاه
    را در باره خطر اسد خان برای تاج وتخت شاه پریشان کردند، و شاه با پیشنهاد همان
    درباریان ، که شیوه های تنبیه اسد خان را ناکافی میدانستند، برای اینکه از مخالفت
    همان ها رها شود، با مشورت و به پیشنهاد آنان شرط آزادی اسد خان رادر گرو این گذاشت
    ، که شتری را با جهاز( پالان شتر) با یک ضربه شمشیر به دو نیم کند.اگر این کار را
    کرد، رستم دوران است، ودیگر نباید بهیچ وجه متعرض او شد، والا کشته شود. شاه ، اسد
    خان را احضار کرد، ونتیجه شورای درباریان مخالف او را به او گفت ، اسد خان پذیرفت
    که این نمایش و هنرمندی را هم انجام دهد. شاه که از سوی دسته ای دیگر از شاهزادگان
    و همسران خود ، تمایلی هم به حفظ اسد خان داشت، به اسد خان گفت:" اگر این کار را
    انجام دهی علاوه برآزادی خودت ، حکومت بختیاری را هم بدست خواهی آورد. فراهم کردن
    مقدمات کار در همان کوچه بن بست سابق الذکر که اسد خان شیر را در آنجا کشته بود، به
    خواست اسدخان که چپ دست بود ، و با دست چپ شمشیر میزد،قرار شد در همان کوچه برگذار
    شود. ولی این مهم هم به گروه مخالف اسد خان واگذار شد، آنان فتنه کردند ، ودر پنهان
    در جهاز شتر ورقه هائی از آهن نهادند، تا اسد خان نتواند ، پیروز شود ، وکشته گردد.
    یکی از درباریان موافق اسد خان که از این راز آگاه شده بود ، خبر را به اسد خان
    رساند. او لبخندی زد ، وگفت :" بحول وقوه الهی ، اگر تمام لاشه شتر هم از آهن شود،
    اهمیتی ندارد" پس ازفراهم کردن مقدمات مراسم و به تماشا نشستن شاه و درباریان اسد
    خان به میدان آمد ، ومردم میدان را خالی کردند ، وشتر را در سه راهی قرار دادند ،
    اسد خان دورخیزی کرد ، وبه هوا پرید و به یک ضربت شتر را با جهار و ورقه های آهنین
    با شمشیر پولادین" کج اسد خانی" به دونیم کرد.، غریو شادی از حاضرین برآمد ، وبار
    دیگر ، شاه دستور آزادی اسدخان را داد، و اورا بحکومت بختیاری منصوب کرد. لرد کرزون
    میگوید ، او حدود25 سال حکومت بختیاری را در دست داشت، ولی بنظر میرسد ، این دوران
    در زمان حکومت حسام السلطنه اول  میرزا محمد تقی خان  بود ه است، پس از این مدت اسد
    خان ، مجدداً گرفتار سعایت درباریان شد، ولی با موافقت شاه وحمایت محمدعلی میرزا
    دولتشاه در جنگ بغداد و بصره شرکت کرد، که داستان آن در بالا هنگام پاسخ به چگونگی
    بدست آوردن اسب وزنه گفته شد.
    تذکر این نکته ضروری است ، اسد خان در آخرین اقدام خود و لشکر کشی به شیراز بدست
    خواهر خود مسموم و کشته شد . که توضیح آن قبلاً داده شد. ولی رابطه اولاد حسام
    السلطنه اول واحتمالاً اولاد حاجیه مریم خانم  خواهرش با خاندان اسد خان تا چند نسل
    بعد هم ادامه داشت. سندی در دست است ، که در دوره نبیره اسدخان مهدیقلیخان  نیای
    مولف، حسام السلطنه بعد احتمالاً سلطان مراد میرزا ، نوشته است وشرح آن چنین است:
    ( جای مهرحسام السلطنه) عالیجاه مسرت همراه مهدیقلیخان
    مراتب معقولیت و درستکاری شما کراراً بعرض حضور ما رسیده ، محض مزید افتخارو امید
    باری تعالی به موجب این دستخط مقرر میداریم ، با کمال اطمینان بجلکان رفته ، مشغول
    خدمت و کار خود باشید. چنانچه تاکنون کارگزاران والد در انجاح مآرب وانجام مقاصد و
    احقاق  حقوق شما بذل جهد نموده اند . منبعد هم دریغ نخواهد شد. البته هر گونه
    استدعا و مهمی داشته باشی بعرض رسانید. و از هر بابت آسوده خاطر باشید.
    اثر امضاء حسام السلطنه شهر ربیع الاول 1312
     " نشیمنگاه اصلی خوانین خاندان اسد خان هنوز هم جلکان وسهرکان است ، که با گویش
    محلی جلکوو، و سهرکوو تلفظ میشود." ( مشاهده وب لاگ های "جلکان " را توصیه میکنم.)


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 21:25  توسط محمدرضا راشدی  |